موضوع: رهبری خویشتن

 

هو العزيز

 

شنبه 17 شهريور ماه 1386 ( هفته 24 و 25 )

مصادف با :

25 شعبان 1428

و

8 سپتامبر 2007

 

 

پيشاپيش فرارسيدن ماه مبارک رمضان را به همه شما عزيزان تبريک مي گويم . در اين ماه فرصتي استثنايي براي دست  يابي به اهداف بزرگ فراهم مي آيد . فعلا به ذکر همين پيش درآمد اکتفا مي کنم .

 

اعمال نيک، کوچک و بدون نام(اخلاص)

 

در هفته 23 ، گفتيم که مي توان با انجام کار هاي کوچک نتايج بزرگي بدست آورد و در هفته  هاي پيشتر  نيز کمي درباره مکانيزم هاي آن سخن گفتيم . در همين رابطه ، واقعه زير را مناسب ديدم که با شما در ميان بگذارم . بخوانيم و الگو بگيريم :

 

'بهترين بخش حيات يک فرد، عبارت از اعمال کوچک و بدون نام و فراموش شده مهرباني ها و عشق و محبت است'                    ويليام وردزورث

 

'زماني که يک نوجوان بودم، من و پدرم براي خريد بليت سيرک در صف ايستاده بوديم. سرانجام فقط يک خانواده بين ما و باجه بليت فروشي فاصل بود . اين خانواده تأثير ژرفي بر من گذاشت. هشت بچه بودند که همگي زير دوازده سال داشتند. به نظر مي رسيد که پول زيادي ندارند . لباسهايشان گران قيمت نبود ولي پاکيزه بودند و همگي دو به دو در يک خط پشت سر والدين خود ايستاده بودند. آنها درباره شيرين کاري فيل ها و ساير سرگرمي هايي که آن شب خواهند ديد، با هم پچ پچ مي کردند. معلوم بود که آنها هرگز قبلاً سيرک نديده بودند. به نظر مي رسيد که براي سن اندک آنها، واقعه بسيار جالبي است. پدر و مادر در جلو گروه با غرور ايستاده بودند. مادر دست شوهرش را در دست داشت و چنان به او نگاه مي کرد ، مثل اينکه بگويد: ' تو سلحشوري هستي در لباس رزم!' و شوهر با تبسم به او مي نگريست،چنان که پاسخ مي دهد:  ' درست مي گويي!'

خانم بليط فروش از پدر پرسيد که چند بليط مي خواهد و او با افتخار پاسخ داد :'لطفا هشت بليط براي بچه ها و دو بليط براي بزرگ ها' خانم بليط فروش بهاي بليت ها را اعلام کرد. همسر آن مرد دستش را از دست شوهرش بيرون کشيد و سرش را پايين انداخت. لبهاي مرد شروع به لرزيدن کرد. پدر کمي خم شد و پرسيد چقدر گفتيد؟

خانم بليت فروش دوباره بهاي بليت ها را اعلام کرد. آن مرد پول کافي نداشت. چگونه مي توانست برگردد و به هشت بچه خود بگويد که او پول کافي ندارد تا آنها را به سيرک ببرد؟

پدرم که جريان را ديد،دست در جيبش کرد و يک اسکناس 20 دلاري بيرون کشيد و آن را روي زمين انداحت (ما به هيچ وجه ثروتمند نبوديم) . سپس پدرم خم شد، اسکناس را برداشت، روي شانه آن مرد زد و گفت: ' ببخشيد آقا اين از جيب شما افتاد.'

آن مرد جريان را مي دانست. او تقاضاي کمکي نکرد ولي از آن کمک در اين موقعيت نا اميدي و دلشکستگي قدرداني نمود. او مستقيماً به چشمهاي پدرم نگريست؛ دست او را با دو دستش گرفت و با اسکناس 20 دلاري فشار داد و در حالي که لبهايش مي لرزيد و اشک در چشمهايش جمع شده بود، گفت:'متشکرم. متشکرم آقا . اين براي من و خانواده ام واقعاً مفهوم گسترده اي دارد!'

من و پدرم به اتومبيل خود برگشتيم و به طرف خانه حرکت کرديم . آن شب ما به سيرک نرفتيم ولي از لذت آن هم محروم نبوديم'   

   

                                                                                                                                                                          دان کلارک،غذاي روح ، جلد اول

 

زندگي ، مجموعه انتخاب هايي است که مسير ما را تعيين ميکند !

 

تو نيکي مي کن و در دجله انداز         که ايزد دربيابانت دهد باز

 

'لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون'

                                                    هرگز به نيکي و خوشبختي نمي رسيد، مگر آن که از آنچه دوست مي داريد انفاق کنيد.

                                                                                              قرآن کريم،سوره آل عمران،آيه 92

نوشته شده توسط سعيد رجحان | تاريخ: يکشنبه 18/6/1386