|
هو العزيز شنبه 29 دي ماه 1386 ( هفته 44) مصادف با : 10 محرم الحرام 1429 و 19 ژانويه 2008 در هفته گذشته از پيام رساي ولايت غدير گفتيم و اينکه اين پيام جز پيام محبت و عشق نبود . اما پيامبر مي دانست که جاهلان اين پيام را درک نمي کنند و برعکس ولايت عشق را به کينه و نفرت در ميان امت بدل مي سازند . و چنين شد تا در زمان حسين (ع) اين مسير به اوجش رسيد و ظلمت بدي همه جا را فرا گرفت تا به حدي که يزيد اين گونه سرود : لعبت هاشم بالملک فما جاء خبر و لا وحي نزل ! قبيله هاشم ( به کنايه از خاندان رسول اکرم ) با ملک و سياست بازي نمود و الا خبري (از عالم غيب ) نيامد و وحيي نازل نشد . و از اساس يک بار ديگر همچون اسلافش منکر اصل نبوت پيامبر گرامي اسلام شد . پيش از اين نيز به هنگام فوت پيامبر (ص) ، منکر همه چيز شدند و زهراي اطهر (س) با حرکت هوشمندانه و مدبرانه سياسي خويش آنان را مجبور ساخت تا دم از جانشيني پيامبر بزنند و الا آنان از اساس منکر رسالت شده بودند و چنين شد که در ابتداي اين انحراف ، خاندان رسالت به پاخاستند و با پرداخت هزينه سنگين جان عزيز دخت گرامي پيامبر اسلام ، موجبات بقاي اصل اسلام فراهم آمد و اينک حسين (ع) مي بايد حرکت تمام کننده خويش را آغاز نمايد . پس يک بار ديگر اسوه تمام عيار خوبي در برابر اسوه تمام عيار بدي صف آرايي کرد . استراتژي حسين (ع) در حماسه عاشورا چه بود ؟ آنچه از مجموعه سخنان معصومين عليهم السلام – به ويژه رفتار شخص حضرت حسين (ع) در رابطه با اين حماسه عظيم دريافته ام ، اين است که استراتژي ايشان در برابر نسل جديدي از بدي هاي يزيدي ، مديريت رفتاري است که نام آن را 'مديريت بر مبناي عشق ' ( Management By Love ) گذارده ام و ت��اش کرده ام که اساس و ارکان آن را به منظور کشف الگوي جديدي از مديريت جوامع انساني در 'مديريت حسيني' در برابر 'مديريت يزيدي' بيابم . پيش تر نيز الگوي 'مديريت علوي' را در برابر 'مديريت اموي' مورد بررسي قرار داده بودم که در فرصت مناسب نتايج تفصيلي اين تحقيقات را به فضل الهي ارائه خواهم داد . اينک به جريان عاشورا بازگرديم : بسياري از شاهدان نقل نموده اند که در رفتار يزيديان ذره اي از رحم و شفقت وجود نداشت و آنان در اوج قساوت رفتار مي کردند . آنچنان که قلم از بيان آن رفتار شرم مي کند و من در توان خود نمي بينم که حتي گوشه اي از اين رفتار را بيان کنم ! اما درمقابل آنچه از رفتار – و نه تنها گفتار – حسين عليه اسلام و ياران با وفايش مي بينيم ، کمال عشق است ؛ به طوري که به يقين ادعا مي کنم حضرت اراده فرموده بودند ، نهال کامل ترين نمونه رفتار عاشقانه را در عالم هستي بکارند و لذا به نظر مي رسد مهمترين عامل جاودانگي و توسعه بسيار سريع و گسترده اين حرکت را در وجود همين عنصر مي توان يافت . بر اين اساس است که مي توان ادعا نمود حسين (ع) اراده فرموده تا با تقديم خون پاک و خالص خود و ياران باوفايش در راه عشق به همه خوبي ها، همه عالم را عاشق خوبي ها کند ! و اين استراتژي موفق ترين استراتژي در حرکت هاي ديني است . من با تمام وجود قسم ياد مي کنم که به زودي عشق حسين (ع) بر تمامي نفرت ها غلبه خواهد نمود و اين همان مسيري است که خدا عهد فرموده دين خود را ياري نمايد . اگر اين مطلب درست باشد ، واضح است که مجوز ورود به کشتي نجات حسين (ع) برخورداري از محبت و عشق به ذره ذره عالم هستي است . بنابراين هر که مي خواهد در مسير رشد و تعالي گسترده خود سرعت گيرد ، بايد جرعه اي از چشمه جوشان اين عشق بنوشد و رفتار خود را با آن منطبق سازد . اينک بايد به طور عملي ، اقتضاي اين رفتار عاشقانه را در شرايط زندگي امروز مورد بررسي قرار دهيم . براي اين منظور ابتدا به سراغ زندگي همسران مي روم و درهفته آينده ، انچه بايد در اين شرائط رعايت کنيم ، بيان مي کنم . اما قبل از آن توجه د اشته باشيم که براي پرواز در آسمان ، اول لازم است بتوانيم از پله هاي جلوي پايمان بالا برويم : اشتباه فرشتگان درويشي به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود . پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد : جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند و... حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است: با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند. و نيز اين يکي : يکي از بستگان خدا شب کريسمس بود و هوا، سرد و برفي. پسرک، در حاليکه پاهاي برهنهاش را روي برف جابهجا ميکرد تا شايد سرماي برفهاي کف پيادهرو کمتر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شيشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه ميکرد. در نگاهش چيزي موج ميزد، انگاري که با نگاهش ، نداشتههاش رو از خدا طلب ميکرد، انگاري با چشمهاش آرزو ميکرد. خانمي که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمي مکث کرد و نگاهي به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقيقه بعد، در حاليکه يک جفت کفش در دستانش بود بيرون آمد. - آهاي، آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق ميزد وقتي آن خانم، کفشها را به او داد.پسرک با چشمهاي خوشحالش و با صداي لرزان پرسيد: - شما خدا هستيد؟ - نه پسرم، من تنها يکي از بندگان خدا هستم! - آها، ميدانستم که با خدا نسبتي داريد! تا هفته آينده ، دست حق نگهدارتان .
|